شب تنهایی خوب

گوش کن،دور ترین مرغ جهان میخواند

شب سلیس است،و یکدست، و باز.

شمعدانی ها

و صدا دارترین شاخه فصل ،ماه را می شنوند.

پلکان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم،

گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان،کفش به پا کن، و بیا.

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و مزامیر شب اندم تو را،مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

 

+نوشته شده در جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت٥:٥٦ ‎ب.ظتوسط مهناز | نظرات ()
در قیر شب

دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه ای نیست در این تاریکی

در و دیوار بهم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد

می کنم هرچه تلاش

او به من می خندد

نقش هایی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود.

دیر گاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نیست در این خاموشی

دست ها،پاها در قیر شب است.

+نوشته شده در جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت۳:٠٢ ‎ب.ظتوسط مهناز | نظرات ()
انتظار

نازنین نمی دانم که چگونه بگویم،پروانه نگاه های مهربانت هنوز زیر آلاچیق

محبوب دلم پرواز می کند.گاهی نگاه هایت با دلم بیگانه می شود،اما دلم هرگز

رهایت نخواهد کرد.سالهاست که مرا در اندوه پاییز چند سالگی ام تنها گذاشتی.

می نویسم با قلمی از جنس آفتاب،دلی از نسل های شکسته،بلکه بیایی و مرا از

این گرداب عمیق تنهایی نجات دهی.همواره در پنهان کردن عشق تو مرددم و

هنوز هم دلم به یادت می گیرد و ناخواسته اندوه مهمان دل پریشانم می شود.

من هنوز هم عکست را در معبد دلم به ودیعه گذاشته ام و ژرفای وجودت را به

وجود خسته خویش انتساب می دهم.گل های بنفشه و داوودی را با اولین قطار

دل تنگی برایت پیش می فرستم و آنها را نثار قدم های بی صدایی که برای قلب

خسته ام گام بر می دارند،می کنم.

+نوشته شده در پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ساعت٥:٠٦ ‎ب.ظتوسط مهناز | نظرات ()
یادمان باشد اگر...

یادمان باشد در این بهر دورنگی و ریا

دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست

دگر آنروز پی قلب سیاهی نرویم

یادمان باشد دگر لیلی و مجنونی نیست

به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم؟؟

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد

طلب مهر زهر چشم خماری نکنیم

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم

گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

خود بسازیم به هر درد که از دوست رسد

بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم

جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم

شکوه از غیر خطا هست،خطایی نکنیم

و به هنگاو عبادت سر سجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یاور خویش بدانیم خدا یاران را

جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم

گله هرگز نبود شیوه دلسوختگان

با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پر پر شدنش ساز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

دوستداری نبود بندگی غیر خدا

بی سبب بندگی غیر خدایی نکنیم

مهربانی صفت بارز عشاق خداست

یادمان باشد از اینکار ابایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟؟؟

یاد من هست،طلب عشق ز هر کس نکنم

گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد

دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک؟؟؟؟

این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار

به تو ای عشق،تو ای یار،تو ای بهر نیاز

یاد من هست که دیگر دل من تنها نیست

یاد من هست که دیگر دل تو مال من است

یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک

یاد تو باشم و هر دم بکنم راز و نیاز

یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم

هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم

+نوشته شده در پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸ساعت٧:٢۱ ‎ب.ظتوسط مهناز | نظرات ()
غمی غمناک

                         شب سردی است و من افسرده

                      راه دوری است و پایی خسته

                      تیرگی هست و چراغی مرده

                       می کنم تنها از جاده عبور

                       دور ماندند ز من آدم ها

                     سایه ای از سر دیوار گذشت

                      غمی افزود مرا بر غم ها

                      فکر تاریکی و این ویرانی

            بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی

                     اندکی صبر سحر نزدیک است

                     هر دم این بانگ برآرم از دل:

                   وایٍ این شب چقدر تاریک است!

                     خنده ای کو که به دل انگیزم؟

                     قطره ای کو که به دریا ریزم؟

                   مثل این است که شب نمناک است

                    دیگران را هم غم هست به دل

              غم من لیک غمی غمناک است.

                  

         

+نوشته شده در جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸ساعت٦:٠٩ ‎ب.ظتوسط مهناز | نظرات ()
 

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

در بیهودگی انتظارپیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوری ات را بر سر در خانه نوشته اند

و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام

چه بسیار است دو رویی ها،فراموش کردن ها و گسستن ها

و من در این همهمه چه صادقانه مانده ام

رفیقان همه با نارفیقی خود رفیقند

من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام

خاستگاه من کجاست که من آنجا قنودن خواهم

من درپیمودن راه چه عاجزانه مانده ام

     تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام....

                       

+نوشته شده در جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧ساعت٤:۱٠ ‎ب.ظتوسط مهناز | نظرات ()
love

      love is not something

 that happens on first sight

  it happens when you start   

knowing each other and in turn

  and up needing each other 

         for every feeling

  for every thought and for

              every moment

+نوشته شده در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧ساعت۱٢:٤۱ ‎ق.ظتوسط مهناز | نظرات ()
تولدم مبارک

اولش همه شکل هم هستیم  

کوچولو و کچل

حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است

با اولین گریه بازی شروع میشه

هی بزرگ میشیم

بزرگ و بزرگتر

اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم

دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست

حتی صداهامون

گاهی با هم می خندیم

گاهی به هم!

اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده

.

.

واسه  بردن بازی روی نیمه دوم نمیشه خیلی حساب کرد

گاهی برای بردن بازی بین دو نیمه

باید دوباره متولد شد!

یک سال دیگه گذشت

یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت

یکی میگه یک سال بزرگتر شدم

یکی میگه یک سال پیرتر شدم

یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم

یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم

یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه

منم یک سال بزرگتر شدم...یک سالی که نمی دونم توش واقعا تونستم*بزرگتر*

بشم یا نه؟...تونستم با مشکلات خودم کنار بیام؟...تونستم همونی باشم که

هستم؟...تونستم بعضی از عیب ها رو برطرف کنم؟...تونستم کسی رو

نرنجونم؟...تونستم دل کسی رو شاد کنم؟...

نمی دونم...باید فکر کنم...شاید اونجوری که می خواستم نبودم...ولی یک سال

بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع!

                    تشویقهوراتولدم مبارکهوراتشویق

 

+نوشته شده در یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧ساعت٤:٠٦ ‎ب.ظتوسط مهناز | نظرات ()
حال که عزم رفتن داری پس برو

به کجا می روی صبر کن

                              صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

                           ای کبوتر به کجا قدر دگر صبر بکن

آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

                 خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو

یک نفر حسرت تورا می بارد

                                  صبر بکن گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

                     باش ای نازنین باش ای مهربان 

                                      خواب تو تعبیر شود بعد برو

                          حال که عزم رفتن داری پس برو... 

+نوشته شده در یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧ساعت۱٠:۳۱ ‎ب.ظتوسط مهناز | نظرات ()
معامله حقیقت

هیچ معامله ای شیرین تر از معامله ای نیست که در ان حقیقت

به دست اید!می پرسی حقیقت در کدام بازار وجود داردکه

معامله شود؟!من می گویم حقیقت جایی است که تندیس

مغرور *من*شکسته شده باشد.وقتی خودرا در مسیر صحیح

زندگی قرار می دهیم تسلیم مطلوبی خواهیم شد،از نگرانی ها

رها شده وبه حقیقت زندگی می پیوندیم خوشبختی همان

نقطه رهاییست؛به عبارتی دیگرخوشبختی و حقیقت همواره

قرین یکدیگرند ان گاه که این مهم را باور کنید انچه که از ان ما

بوده از ان ما خواهد شد!

فاصله ما و خوشبختی تنها شکافی بین پلک های بازوبستهء

ماست!تاکید بروصال ما به حقیقت زندگی همان معامله شیرین

است که از ان سخن می گوییم،زندگی را نمی توان بر پایهء

نفی و انکار استوار کرد،نفی و انکار نمی توانند به زندگی پر و

بال دهند،دریافت اگاهی از حقیقت شیرین زندگی می تواند

بزرگترین معامله ممکن باشد و بی علاقگی به این دریافت یعنی

بی علاقگی به خوشبختی!همه تلاش ها بیهوده خواهد بود اگر

بذر*من*شکافته نشده باشد تنها در ان صورت حقیقت با *من*

معامله می کند!تا دانه ای شکافته نشود حقیقت ان در ان پنهان

باقی خواهد ماند!

+نوشته شده در چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧ساعت۱٢:۱٠ ‎ق.ظتوسط مهناز | نظرات ()
موسيقي اينترنتي

اين روزا بعضي ها مي گويند بازار موسيقي خيلي داغ است.بعضي ها هم مي گويند:(اي بابا

.بازار موسيقي راكد راكد است)در زير به اندازه كافي توضيح داده ام و فقط به اين جمله بسنده

 مي كنم كه به نظر من و خيلي هاي ديگر (اين روزها بازار موسيقي خراب است)خراب نه به

معني كساد.بلكه به معناي واقعي كلمه!به عبارتي ديگر از اون لحاظ...

من تا كي بايد اين همه پول تلفن بدم؟پسر همكارم اروپاست پدر و مادرش هم شب بهش

زنگ مي زنندپول تلفنشون اينقدر نمياد!اهان!از بسكه مثل بختك افتادي روي اين اينترنت

الان نشونت ميدم....و قطعا بايد بعد از شنيدن اين حرف ها منتظر شنيدن مقادير متنابهي

صداي شكستن اشياي شكستني و پرتاب شدن اشياي پرتاب شدني و قهر كردن ادماي

قهر كردني!باشيد.راستي مگر قهر كردن هم صدا داره؟بله كه دارد.صداي قهر كردن چيزيست

تو مايه هاي بسته شدن زيپ يك ساك دستي و اگر طرف كمي مايه دار باشه صداي روشن

شدن ماشين را هم مي توان جزو صداي قهر كردن به شمار اورد.

راستي داشت يادم مي رفت:صداي بعضي از اين خواننده ها هم ادم رو ياد كساني كه از خانه

قهر كرده اند مي اندازد!!

******************************************************************

يك دختر به شدت بزك كرده با يك شال قرمز كه فقط جذاب ترش مي كند.فقط همين.نقش

ديگري ندارد!روي يك صندلي بلند نشسته.گيتار برقي اش را بقل كرده و به سيم هايش چنگ

مي زند.يك پسر هم براي دكور كنارش ايستاده و الكي لب مي زند تا صداي بلند خانم با صداي

نجواي ايشان مخلوط شده و مشكل شرعي اش جهت نامحرمان برطرف گردد!اخر اينجا يك شبكه

خوديست.دختر شروع مي كند به نواختن.فقط يك گيتار ميبيني اما صداي جاز و ارگ هم مي شنوي!

و البته صداي واضح خانومي رو كه بدك هم نمي خواند!بعد كه دست تصوير بردار مي لرزد و دوربين

كمي انطرف تر را هم نشان مي دهد ميبيني كه سيم گيتار برقي براي خودش روي زمين ولو شده

يعني فيش تو گلدون...ان بالا هم گوشه تصوير تلويزيون نوشته:زنده!

******************************************************************

(فقط مي خواد خواننده شه...بين زن و مرد مشهور بشه...تا زنده است بخونه...مي گن واسه

خوانندگي سواد موسيقي مي خواد...نه!نه!اصلا نمي خواد!...و خلاصه اينكه مي گويند پول

مي خواد و اينا!)

...بله بله حتما مي خواد!!البته تازگي ها كامپيوتر و نرم افزارهاي تغيير صدا هم مي خواد...

معني اين ترانه رو حالا مي فهمم!

******************************************************************

معلوم نيست روز است يا شب.يك سكو و يك عدد از اين توپ هاي ليزري كه مدام مي چرخند و

نورهاي زرد و سبز و قرمز و ابي از خودشان تراوش مي كنند.يك دانه از اين دستگاه هاي غبار ساز

و مه پاش و يك ادم ترجيحا لاغر با سر و وضع فشن و كتوني و تي شرت ماركدار(توضيح:اين ادم

لازم نيست كه حتما صداي خوبي داشته باشد با افكت درستش مي كنيم) يك موسيقي(توضيح:

همين كه صداي دوپس دوپس و ديشن ديشن بدهد كافيست.ريتم خاصي لازم ندارد) يك شعر يا

ترانه(توضيح:معنا و مفهومش مهم نيست. حتي اگر ان ادم بتواند شعري را في البداهه سر هم

بندي كند مانعي ندارد!) يك دوربين كه هي تو صورت ان ادم بيايد و هي عقب برود به طوري كه

اعصاب بيننده خرد شود.مقداري حركات موزون دست و پا و كمر(توضيح:حركت دست بايد طوري

باشد كه انگشت اشاره مدام دوربين را نشان دهد.انگار مي خواهد چشم ان كسي كه ان طرف

دوربين است را در اورد!) و در اخر هم يك چك با مبلغ بالا كه براي اجراي اين كليپ موسيقي

به ان ادم اجازه و به تهيه كننده و كارگردان دلگرمي مي دهد!

پلان اخر...

يك اتاق.يك نويسنده كه پشت ميز تحريرش نشسته و يك عالمه سوال درباب موسيقي و خواننده

شدن و اينجور چيزها توي كله اش دارد(اين بايد از ژست نويسنده معلوم باشد از نوشته هايش

كه پيدا نيست!) و فقط بايد يكي از ان سوال ها را انتخاب كند.يك سوال در حد يك كلمه.يك خودكار.

يك كاغذ و نويسنده كه حالا ان سوال را انتخاب مي كند:

چرا؟؟؟!!!!

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦ساعت۳:٥٠ ‎ب.ظتوسط مهناز | نظرات ()
كرم سيب

كرم سيب مدت ها بود به نيوتون فكر مي كرد.از وقتي ماجراي نيوتون و كشف نيروي جاذبه را

شنيده بود از اين رو به ان رو شده بود.دلش مي خواست كاري كند سيب ها به او هم علاقه مند

شوند.كاري كند كه همه از او حرف بزنند و نامش به عنوان اولين كرم كاشف در تاريخ بماند.

كرم سيب از درخت پايين امد و مثل نيوتون زير ان نشست.دل تو دلش نبود.فكر مي كرد الان

اتفاقي مي افتد.اتفاقي كه مسير زندگي او را عوض مي كند.

يك ساعت گذشت اما هيچ اتفاقي نيفتاد.دو ساعت گذشت باز هم اتفاقي نيفتاد.

سه ساعت گذشت.كم كم حوصله اش سر مي رفت.سرانجام اتفاقي كه بايد مي افتاد افتاد.

باد تندي وزيد و يكي از سيب ها به اين اميد كه نيوتون ديگري زير درخت باشد خودش را

پايين انداخت.با شوق و ذوق زيادي هم اين كار را كرد و با چنان عشق و علاقه اي روي سر كرم

افتاد كه بيچاره له شد و مرد.

از ان روز به بعد كرم هاي سيب ترجيح دادند به جاي زير درخت نشستن سيب ها را سوراخ كنند

و داخل انها بروند.

+نوشته شده در جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦ساعت۱:٤٠ ‎ب.ظتوسط مهناز | نظرات ()
قطار و تونل

قطار

قطار از ترس جيغي كشيد و يكدفعه ايستاد.مسافرها روي هم افتادند.بعد وحشت زده پايين پريدند

و پرسيدند:(چي شده؟)

قطار تونل را نشان داد.مسافرها گقتند:(خوب كه چي؟تونله ديگه!)

قطار گفت:(تاريكه!من از تاريكي مي ترسم.)

همه خنديدند.بعد كلي مسخره ش كردند و گفتند:(زود باش راه بيفت كه كار داريم.)

قطار از جاش تكان نخورد.مسافرها چمدان ها را برداشتند و هر كدام به طرفي رفتند.

تونل

تونل عاشق سفر بود.او از وقتي خودش را مي شناخت سفر نرفته بود.دلش مي خواست براي

يك بار هم كه شده به سفر برود و چند روزي استراحت كند.

تونل وسايلش را توي چمدان ريخت.در ان را بست.چمدان را برداشت و راه افتاد.چند قدم كه رفت

به قطار رسيد.خوشحال شد.با خودش گفت:(از اين بهتر نمي شد!)

سوار قطار شد.

قطار از ترس چشمهايش را بسته بود.

قطار

قطار احساس كرد سنگين شده است.ترسيد.يواشكي چشمهايش را باز كرد.جلو را نگاه كرد.

تونل را نديد:(ها!)

چشم ها را تند تند ماليد.دوباره نگاه كرد.تونل انجا نبود.با خودش گفت:(يعني چي؟پس تونل

چي شد؟)

باز نگاه كرد:(يعني همش خيال بود؟)

با خوشحالي سوتي كشيد:(اره.همش خيال بود!)

بعد تلق و تلوق راه افتاد.تونل را هم با خودش برد.

+نوشته شده در پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦ساعت۱:۳۸ ‎ب.ظتوسط مهناز | نظرات ()
هو الحكيم

دراين گمگشته بازار كجايي مونس تنهاييم؟اي كه بي تو زندگي سرد و بي رو ح گشته.

كجاست شوق وصال و گرمي اغوشت؟ كجاست ان همه واژه و ترانه هاي دل فريب كه

وعده مي دادي؟كجاست ان ترنم اشكت كه از فراق من سر چشمه مي گرفت؟

كجاست ان تپش قلبت كه از شوق ديدار نشاط مي گرفت؟ كجاست ان برق شرمساري

و محجوبيت چشمانت؟كجاست؟به كه فروختي ان همه صداقت را؟به چه فروختي عشق

ديرينت را؟ايا به راستي همه چيز را به نيستي سپردي؟!

و اكنون تو كجايي؟هنوز بر عشق تامل مي كني؟اگر هنوز نوري و يا ذره اي از عشق در

وجودت باقي ست در ان دوردست ها به كوچه خاطرات گذري بيفكن و تاملي كن به گذر

فصل ها...

و رد پاي عشقي بر سنگ فرش ها باقيست.به راستي ايا مي توان گذشته را براي هميشه

گذشته تلقي كرد و اميد وار بود به شروعي دوباره و نو.

مملو از عشق و اميد و گرماي وصال؟

+نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦ساعت۱:۳۳ ‎ب.ظتوسط مهناز | نظرات ()
پيرمرد و دريا

همان طور خيره شده بود به دريا. اصلا پلك نمي زد.هر روز غروب وقتي از ماهيگيري بر مي گشت

همان جا مي نشست و فكر مي كرد.با خودش حرف مي زد!

- اخه چرا؟

اين همون درياست كه من با ماهي هاش شكم مادر و خواهرم رو سير مي كنم. دريايي به اين

بزرگي و ارومي چرا ميون اين همه ماهيگير فقط پدر من رو كشيد تو خودش! بيچاره اون قدر

كار كرده بودكه قيافش چند سال از سنش پيرتر شده بود.

يك سال بعد پير زني همان جا خيره به دريا شده بود داغ شوهر و فرزند بد جوري ته دلش

سنگيني مي كرد!

+نوشته شده در دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦ساعت۱۱:۱۱ ‎ب.ظتوسط مهناز | نظرات ()
صدايم كن

صدايم كن.ان گاه كه شعله هاي عشق در دلم شعله ور شد و كسي بر ان دل نسوزاند.

صدايم كن.ان زمان كه سرگردان بودم و فقط تو در ميان هزاران نفر دستان لرزانم را گرفتي و به

روشنايي كشاندي.

تنها در ان لحظه بود كه فهميدم كسي هم هست كه در تاريكي لحظه ها دستان مرا هم

بگيرد و چراغ لحظه هاي تنهاييم باشد.

                                                          

+نوشته شده در دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦ساعت۳:٠٦ ‎ب.ظتوسط مهناز | نظرات ()
سراب ارزوها...

اي عشق چه قدر دل بستن به تو راحت و دل كندن از تو سخت است.چه قدر سخت است وقتي

مرگ عشقي را ببيني كه خودت سايبان صفا و پاكي ان را ساختي و اجر به اجر خانه عشقي

را روي هم گذاشتي كه يك روز بر سر ارزوهايت خراب شد.چقدر سخت است زندگي بدون عشق.

عشقي كه تازه چندروز پيش نويد زندگي و ازادي را مي داد و اكنون خبري جز مرگ و نيستي

نداشت.چقدر سخت است اميد بستن به جاده اي كه اخر ان سرابي بيش نيست.

و تو نيز در اين جاده تنها به اميد زندگي و بودن منتظر مي ماني.

+نوشته شده در دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦ساعت۳:٠٢ ‎ب.ظتوسط مهناز | نظرات ()
سلام بر ماه سلام

خدايا!اي كه به مجازات ميلي نداري و از بخشش پشيمان نمي شوي.تو بخشش اغاز مي كني.

امرزشت از سر نيكي است و مجازاتت عدل و قضايت خير.نه هنگام بخشيدن منت مي گذاري و نه

اگر خواسته ي بنده ات را بر نياوري از سر دشمني است.كسي كه تو را شكر كند سپاس مي گويي.

پاداش مي دهي.گرچه خود سپاس گفتن به او اموخته اي.

خداوندا!تو ماه رمضان را از ميان ماه ها برگزيدي و در ان قران و نور فرود اوردي و ايمان را دو چندان كردي

و روزه اش را واجب فرمودي و به راز و نياز با خود تشويق نمودي.از ان ميان نيز شب قدر را ارج و ارزش

ويژه دادي و از هزار ماه برترش دانستي.

پروردگارا!با روزه و نماز اين ماه خود را در معرض رحمتت قرار داديم كه هر چه بخواهيم تو داري و هرچه

نياز داشته باشيم تو مي بخشي.وتو به هركه براي نزديك شدن گامي به سويت بردارد نزديكي.

اين ماه  همراهي نيكو و سودمند است.پس مي گوييم:

سلام بر تو اي ماه بزرگ خدا.اي عيد دوستداران او.

سلام بر تو اي همنشين خوب.اي ماه خوب.

سلام بر ماهي كه در ان ارزوها نزديك و نيكي ها افزون مي شود.

سلام بر تو همدمي كه امدنش شادي مي اورد و رفتنش تنهايي مي افزايد.

سلام بر تو و شب قدرت.

سلام بر تو كه سراسر سلامي.

+نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦ساعت۳:٤٢ ‎ب.ظتوسط مهناز | نظرات ()
فريب!

ديروز شيطان را ديدم.در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود.فريب مي فروخت.مردم دورش جمع

شده بودند و هيا هو مي كردندوهول مي زدند و بيشتر مي خواستند.در بساطش همه چيز بود!

غرور و حرص و دروغ و خيانت و جاه طلبي و ...هر كس چيزي مي خريد و در ازايش چيزي ميداد.

بعضي ها تكه اي از قلبشان را مي دادند و بعضي پاره اي از رو حشان را!بعضي ها ايمانشان را مي

دادندو بعضي ازادگيشان را!

شيطان مي خنديد و دهانش بوي گند مي داد!بوي گند جهنم مي داد.حالم را به هم مي زد.دلم مي

خواست همه ي نفرتم را توي صورتش تف كنم!

انگار ذهنم را خواند.موذيانه خنديد و گفت:من كاري با كسي ندارم فقط گوشه اي بساطم را پهن

كرده ام و ارام نجوا مي كنم-نه قيل و قال مي كنم و نه كسي را مجبور مي كنم چيزي از من بخرد.

مي بيني!ادم ها خودشان دور من جمع شده اند.جوابش را ندادم.ان وقت سرش را نزديك تر اورد و

گفت:البته تو با اين ها فرق مي كني!تو زيركي و مومن.زيركي و ايمان ادم را نجات مي دهد.اينها

ساده اند و گرسنه.براي هر چيزي فريب مي خورند.از شيطان بدم مي امد.اما حرف هايش شيرين بود!

گذاشتم كه حرف بزند و او گفت و گفت و گفت.ساعت ها كنار بساطش نشستم تا اينكه چشمم به

جعبه ي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز هاي ديگر بود.دور از چشم شيطان ان را برداشتم و توي جيبم

گذاشتم.با خودم گفتم بذار يك بار هم شده كسي چيزي از شيطان بدزدد.بذار يك بار هم او فريب

بخورد.به خانه امدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.داخل ان اما جز غرور چيزي نبود.جعبه عبادت

از دستم افتاد و غرور توي اتاقم ريخت.فريب خورده بودم!دستم را روي قلبم گذاشتم.نبود! فهميدم ان

را كنار بساط شيطان جا گذاشته ام.تمام راه را دويدم.تمام راه او را لعنت كردم.تمام راه خدا خدا كردم.

مي خواستم يقه اش را بگيرم.عبادت درو غي اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان

رسيدم اما شيطان نبود.

ان وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.اشك هايم كه تمام شد بلند شدم.بلند شدم تا بي دلي ام را

با خود ببرم كه صدايي شنيدم.صداي قلبم را و همان جا بي اختيار به سجده افتادم و زمين را به

شكرانه قلبي كه پيدا شده بود بوسيدم و خدا را هزاران بار شكر كردم.

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦ساعت۱۱:٢٥ ‎ب.ظتوسط مهناز | نظرات ()
اميد

ديروز اميد رو ديدم.تو خيابونا...تو كوچه ها...

ديدم چه صميمي و راحت با بعضي ها ميگرده.وچه قدر از بعضی ها فراریه.

اميد رو ديدم...ميون دسته گل تو دسته پير مرد ۶۰ساله گل فروش كه پشت چراغ قرمز تند ميرفت

تا از جوون ترها عقب نمونه..

تو صداي ساز پسري كه تو كوچه ها ميگشت تا پنجره اي باز بشه و يك صد تومني بيفته پايين..

تو بساط كفاشي كه زنگ خونه ها رو ميزد شايد كفش واكس نخورده اي گيرش بياد..

ديروز اميد رو ديدم!

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦ساعت۱٠:۳۱ ‎ب.ظتوسط مهناز | نظرات ()